تبليغاتX
دست خیال
  header
 

چراغو خاموش می کنم.روي تختم دراز ميکشم.آهنگ وايسا دنياي رضا صادقيو ميذارم و چشمامو ميبندم. ياد ايميل برادرم مي افتم که چند وقته رفته اونور آب(خيلي وقته منم ميخوام برم ولي يه جورايي هنوز جور نشده.دعا کنيد بشه).براش چند تا عکس از خانواده فرستاده بودم.جواب داده بود که با ديدن عکسا گريه کرده. نميدونه که منم  اينجا هر روز داره اشکم در مياد. آخه چرا هر وقت چشمامو مي بندم و آهنگ ميذارم تا آروم شم بايد اونور آب تو خيالم بياد؟آخه چرا وطن خودم برام غريبه شده؟

يه سووال دارم از اونايي که مي خواستن آب و برق مجاني بدن به همه.اونايي که ميگفتن پيکان براي همه.همونايي که ميخواستن پول نفت بين همه تقسيم بشه.خوب دمتون گرم که توي دهن اون دولت زديد ولي حواستون بود که بعدش مشتتونو جلوتر نبريد و هواي دهن باقيو داشته باشيد؟از شماها جواب ميخوام.شماهايي که قرار بود عدالت بياريد براي همه، ثروت بياريد،دانش بياريد،سردمداران اخلاق! چي شده که حالا داره فقر و اعتياد و فساد توزيع ميشه؟  مرحوم طالقاني يه جمله اول انقلاب گفت نزديک بود تکفيرش کنن.حالا ببينيد خيابوناي اين شهر چي شده ماشاا... پر اخلاقه. باور نداريد از معتاداي گوشه خيابونا و پارکا بپرسید يا دختراي فراري يا خانوما ( و جديدا آقايون!) تن فروش يا از اون جوونايي که از زور بيکاري و نبودن سرگرمي با ايکس و کرک و ............... خودشونو گرم ميکنن.

مدعيان اداره دنيا! وقتش نرسيده يه نگاهي به پشت سر بندازين و ببينين چي ساختين؟ببينيد ما نسل سوخته رو. به خدا راست و چپ نداره .همه مقصرين.

وااااي که نفسم گرفت از اين شهر.کِي مي خوام در اين حصارو بشکنم؟

  نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 17:13  توسط  دست خیال  | 

نمي دونم از کي اين مساله تو ذهن آدما يِه علامت سوال بوده که بالاخره نان مهمه يا آزادي؟

يه گفتگو با يه نفر باعث شد اين سووال بازهم تو ذهنم رژه بره که بالاخره برنجو بايد کيلويي 500 تومن بخرم يا روزنامه رو 50 تومن؟ بايد ارزاق عمومي به وفور تو جامعه باشه يا روزنامه و مجله و حزب و...؟ بايد گوجه فرنگي ارزون باشه حتي اگه شده پشت خونه بعضيا يا اگه در ايام مثلا عيد84 پرتقال شد کيلويي 500 تومن بايد از هر بلندگويي استفاده کنيم براي فحش به يه نفر که حتما يادمونه کيه و داد بزنيم که گفتگوي تمدنها به چه دردي ميخوره پرتقال رو ارزون کن که مرديم از گرسنگي؟

نمي دونم چند سال پيش بهتر بود که به  قول بعضي آدماي وصل به ماورا همه چي سياسي بود و کسي به دنبال درد مردم نبود(!) يا الان که پول نفت اومده سر سفره هامون و همه چي داريم یا اون قديما _ که به قول يه نفر که مي گفت من خودم به اندازه همه وزرا سياسي ام و اونا بايد کاري باشن_ که ميگن سازندگي ديگه تو مملکت بيداد ميکرده يا بازم اون قديم ترها يعني زمانيکه مرد ملي شدن صنعت نفت ، کسري بودجه رو به صفر رسوند؟

فکر کنم مساله نان و آزادي هم مثل علم بهتر است يا ثروت شده باشه.حتما يادتونه که وقتي راهناميي بوديم یا دبيرستان براي اين انشا چه خطابه ها که سر نمي داديم و بعدش که رفتيم دانشگاه  و بعدتر که فارغ التحصيل شديم و جوياي کار و بعدتر که دنبال يه لقمه نون و .....؟

بالاخره چي شد؟

  نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 9:27  توسط  دست خیال  | 
  نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 23:46  توسط  دست خیال  | 
  نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 20:44  توسط  دست خیال  | 
چند وقت پیش این جمله مادر ترزا رو از نازنینی شنیدم گفتم شما هم بخونین بد نیست:

‌Be like the ocean, which receives all streams and rivers

The oceans's mighty calm reminds unmoved, It feels them not‌‌‌‌‌‌‌‌

  نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 13:18  توسط  دست خیال  | 
آخرین گفتار داریوش کبیر رو که میخوندم نکات جالبی دیدم که حیفم اومد شما هم نخونید.هرچند نمی دونم اگه زنده بود با این حرف صلاحیتش تایید میشد یا نه؟  :(امیدوارم بعد از خوندنش با من هم عقیده باشید که بیشترش  الان هم به درد می خوره.)

اينک که من از دنيا ميروم 25 کشور جزو امپراتوري ايران است.در تمام اين کشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشورها داراي احترام هستند و مردم آن کشورها نيز در ايران محترم شمرده مي شوند.جانشين من خشايار بايد بداند همانند من در حفظ اين کشور بکوشد و راه نگهداري اين سرزمينها اين است که در امور داخلي آنها دخالت نکنند و مذهب و شعاير آنها را محترم بشمارند.

هرگز و هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مهم مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت و دوست بودن با تو کافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي بگماري و آنها به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند تو نخواهي توانست آنها را به مجازات رساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري که رعايت دوستي را بنمايي.

توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده چون هر دوي آنها آفت سلطنت هستند و هرگز عمال و ديوان را بر مردم مسلط مکن و براي اينکه آنها هنگام اخذ ماليات بر مردم مسلط نشوند قانوني وضع کن که تماس آنها با مردم کمتر شود.افسران و سربازان را راضي نگهدار چرا که اگر با آنها بد رفتاري کني آنها نمي توانند معامله متقابل کنند اما در ميدان نبرد تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدنشان.

امر آموزش را ادامه بده  و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا فهم و عقل آنها فزوني يابد در اين صورت با اطمينان بالاتري مي تواني سلطنت نمايي.

همواره حامي کيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور مکن که پيرو کيش تو باشند و پيوسته به خاطر داشته باش  که هرکس آزاد است از هر کيش و آييني که ميل دارد پيروي نمايد.

پس از مرگ بدنم را بشوي و آنگاه در کفن بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را مسدود مکن تا هرزماني که تابوت مرا ببيني دريابي که پدرت زماني پادشاهي مقتدر بوده است و تو نيز همچون من روزي خواهي مرد و با ديدن تابوت من غرور به تو غلبه نخواهد کرد .

زنهار زنهار هرگز هم مدعي و هم قاضي مشو و اگر نسبت به کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آنرا بررسي و حکم نمايد زيرا مدعي اگر قاضي شود ظلم خواهد کرد.

هرگز از آباد کردن دست برندار زيرا قاعده اين است که وقتي کشوري آباد نشود رو به ويراني خواهد رفت. آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول قرار ده.

 عفو و سخاوت را فراموش مکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو و سخاوت است ولي موقعي است که نسبت به تو خطايي کرده باشند و اگر به ديگري خطايي کرده باشند و تو آنرا عفو کني ظلم کرده اي

  نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 20:12  توسط  دست خیال  | 

بعونک یا لطیف

" در شبان غم تنهائی خویش/عابد چشم سخنگوی توام /من در این تنهائی/    من در این تیره شب/زائر ظلمت گیسوی توام "

باز هم مهتاب شبی است و باز هم دارم از کوچه های دلتنگی ام می گذرم.اما این بار اثری از تو نمی یابم.نه رد پائی ،نه نشانی،نه حتی عطر تنت به مشام می رسد و اینهمه یعنی تو مدتهاست از اینجا عبور نکرده ای. ولی مگر می شود. من که هر شب تو را در رویاهام می بینم،حالا که جرات پیدا کرده ام تو نیستی.

نه،دارم اشتباه می کنم.حتما گوشه ای پنهان شدی و به رسم بازیهای دوران کودکی داری مخفیانه نگاهم می کنی. ولی ... مگر دلت مي آيد سرگردانی ام ، خستگی ام ،      دربه دری ام را ببینی و باز هم پنهان بمانی؟و باز هم اینهمه یعنی تو مدتهاست از اینجا عبور نکرده ای.

چه باید کرد؟ این جامها که  از پی هم تهی میشوند هم حال خرابم را التیامی نمیدهند.دیگر حتی شعر هم به لامکانم نمی برد.نمی دانم چرا همه چیز برایم غریبه شده. کار این قوم با غریبه ها سپردن در میان آتش است. نکند مرا هم که بوی غریبه از خانه ام شنیده اند .......؟

"هنوز که هنوز است بازی روزگار را نمی فهمم.من تو را دوست دارم ، تو دیگری را ، دیگری مرا  و ..... همه ما تنهاییم."

  نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 23:29  توسط  دست خیال  | 
 
  نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 16:12  توسط  دست خیال  | 
 

"دست خیال من

انبوه واژه های شناور را

در بیکرانه ها

پیوند می دهد

آنگاه شعر من

از مشرق محبت

چون تاج آفتاب پدیدار می شود

این است شعر من

با خون تابناک تر از صبح

با تار و پود پاکتر از آب" از زنده یاد استاد مشیری

مدتها بود وبلاگمو تو پرشین بلاگ آپ نکرده بودم تا اینکه براي سایت پرشین مشكلي پيش اومد.حالا باز هم بعد از مدتها به اینجا کوچ کردم تا ببینم سر این کوچ عاشقانه اینجا چه بلایی میاد

  نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 13:8  توسط  دست خیال  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM