تبليغاتX
دست خیال
  header
 

 

 

 

 

 از این به بعد وقتی در رستورانهای لوکسی _ نه بهتر است بگویم بسیار بسیار لوکس تا بیشتر حسرت بخوری _ که فقط پول ورودی اش برابر است با پول خون پدرت ، غذاهایی که حتی نامش را هم بلد نیستم میلنبانم ، یادآوری عکس تو باعث می شود احساس مباهاتم از حضور در آن مکان و آنهمه پولی که خرج می کنم بیشتر شود.بالاخره باید دارا و ندار با هم فرق کنند یا نه؟

اصلا می گویم عکس بزرگ تو را در تمام آن رستورانها بزنند تا همیشه تفاوت من و دیگران و همینطور اهمیت پولی که من دارم و دیگران ندارند و من دارم فقط من، بهتر معلوم شود.

اصلا میدهم در بزرگراه هایی که شبها با ماشینم _ زحمت نکش نامش را هم بلد نیستی تلفظ کنی بدبخت_و ویراژهایی که می دهم، آسفالتهایش را میلرزانم عکست را بزنند تا دیدن چشمهایت وحشی ترم کند تا پدال گاز را آنقدر فشار دهم که از کف ماشین هم عبور کند.

اصلا میدهم عکست را در ایوان پنت هاوسم_ نگفتم بدبختی میبینی اسم خانه ام را هم نمیتوانی تلفظ کنی_ بزنند تا آن بالا بالاها که دست قانون هم راه به جایی نمی برد  با دارت چشمهایت را نشانه روم تا دیگر اینگونه با مظلوم نمایی طلبکار نباشی.

حالا تو هم غصه نخور.مگر فرم سهام عدالت را پر نکرده ای؟ خوب کمی صبر کن و امید داشته باش شاید از آنهمه پول نفتی که به مردم داده اند و نمی دانند چکارش کنند ، به تو هم چیزی برسد.فقط یادت باشد امید داشته باش.امید چیز خوبی است.باعث میشود وقتی تو دنبالش میدوی،من _ همان کرکس پشت سرت_ خیلی راحت تر بتوانم ببلعمت.

 

 

پی نوشت:توسط سحربانو به بازی ای دعوت شدم.که اگر نامرئی بودم چکار می کردم.و اگر 10 میلیارد تومان ثروت داشتم چه؟

در مورد اولی که معذورم از جواب.همین الان که مرئی هستم توسط جناب خالق محترم دیده نمی شوم.وای به روزی که نامرئی هم بشوم.

اما در مورد دومی ،آن چیزهایی که در سرم است به رقمی خیلی بیشتر از 10 میلیارد نیاز دارد.حتما اول بخشی از پول را در بانک ، سهام و فعالیتهای اقتصادی صرف می کردم تا پشتوانه ی رویاهام باشد.بعد مجموعه ای می ساختم برای سرپرستی از کودکان و جوانان بی سرپرست و شناسایی استعدادهایشان.بعد مجموعه ای آموزشی می ساختم از ابتدا تا دانشگاه با بهترین اساتید و امکانات و البته از داراها درست و حسابی می گرفتم و آنانیکه امکاناتی نداشتند را بورسیه می کردم.به یاد مرحوم پدرم هم مجموعه ای فرهنگی برپا میکردم با بزرگترین کتابخانه و مجهزترین امکانات شبیه آنچه در بعضی کشورها دیده ام و حسرتش را خورده ام.بعد مجموعه ای بیمارستانی می ساختم آن هم با بهترین امکانات و کمترین تعرفه ها.یک مجموعه انتشاراتی عظیم هم می زدم برای کمک به نویسندگان تازه کار.به احتمال قوی سراغ تاسیس یه خبرگزاری درست و حسابی تو مایه های سی ان  ان هم میرفتم که چند سالی میشه ذهنمو بدجوری به خودش مشغول کرده.موسسه ی فیلمسازی هم از همون سالهای دور تو ذهنم هی وول وول میخوره. بعد ......... البته در این بین هم به نیازهای مالی دوست و فامیل و غریبه هم بی توجه نبودم.

البته مهمتر اینکه همه ی اینها خیالات من است.چه بسا به آن مبالغ میرسیدیم ما هم یکی میشدیم از این کرکسهای توی عکس بالایی.

مگو این آرزو خام است...

  نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:1  توسط  دست خیال  | 

با توام.با تو که دنیا را از پنجره ی کوچک و شکسته ی چشمان کم سویت می بینی.

با تو که همه ی آنچه از دین و خدا و پیغمبر می دانی نماز اول وقت است و ریش و تسبیح و چند استغفرا... گاه و بیگاه.

با توام.تویی که هنوز هم به یاد دارم با چه حرصی می گفتی برای زن فقط چادر.این بی حجابها که غیرت ندارند. زنان تن فروش ارزش نگاه کردن هم ندارند.که آدم نیستند و البته که اصلا هم چشمانت در پیاده رویها به این سو و آن سو نمی چرخد.

دیشب از همانها که می گفتی ارزش نگاه کردن ندارند بارها و بارها دیدم.بگذار خیالت را راحت کنم به خیابانی که مرکزشان بود رفتم.نمی دانم عیب از من بود یا فرستنده ولی هرچه کردم نتوانستم به توصیه ات عمل کنم.چه کنم که از نظر من همه ی انسانها حرمت دارند حتی اگر با عقاید من در تضاد باشند.

وقتی پای حرف آن زن چینی نشستم دیدم چگونه اوج بیچارگی از ته قلبش بالا آمد و گلوله گلوله از حلقومش بیرون ریخت.دیدم چگونه تلاش می کرد با لبخندهایی مصنوعی سرپوش بگذارد بر دردی که تو نامش را زیاده طلبی می نامی نه فقر.آخر چگونه در مقابل این بیچارگی چشم می بستم و پوزخند می زدم که تو  انسان نیستی.حق داری نفهمی چه می گویم.حق داری فریاد برآری که کارشان فقط برای لذت است و زیاده طلبی.تو که نمی دانی پرسه زدنهای شبانه به امید شاید تن فروختن آن هم برای لقمه ای شام یعنی چه.راستی مگر تو گرسنگی کشیده ای؟چه گفتی؟روزه می گیری که درد گرسنگان را بفهمی؟راست می گویی،از غروب تا سحر می خوری تا فردا با خیال آسوده درد گرسنگان را حس کنی.

با توام.با تو که می گویی خوشبختیهامان روز به روز بیشتر می شود.با تو که از عزت روزافزون ما می گویی.دیشب دختری هموطن دیدم که برای به قول تو فقط زندگی بهتر یا از سر سیری،اسیرِ کاری شده که حالا ترکش برایش ناممکن می نماید.اصلا می توانی تصور کنی تن نحیف و نازکش در زیر اندام ناموزون و حیوانی عده ای عرب بی غیرت و نژاد پرست چگونه له می شود؟البته می دانم که در پس آن نقاب ریا که دارد حالم را به هم می زند چه قوه ی تخیل نابی خانه کرده که با دیدن هر زنی که ظاهرش با آنچه عده ای آدم بسیار عالِم و محترم می گویند،متفاوت است، بلافاصله  تمام اندام و هیکلش را اسکن می کنی و بعد هم توجیه می کنی اینها که غیرت ندارند اینطوری می چرخند.

وقتی دخترک با چهره ای شرمناک و چه مودبانه ار من می خواست آرام صحبت کنم تا اطرافیانش چیزی نفهمند دیدم هنوز هم چقدر آبرویش مهم است.مسخره ام می کنی؟که اینها آبرو نمی دانند چیست؟راست می گویی آبرو را فقط تو می دانی که زنت را در چادر می پیچی و با چشمانت تمام برجستگیهای اندام زنان دیگر را اندازه می گیری.

می دانم کَکَت هم نمی گزد.می دانم که می گویی به دَرَک،تربیت خانوادگی ندارند،لقمه ی حرام خورده اند،از خدا جدا شده اند،زیاده طلبند،بی اعتقادند،خودشان خواسته اند پس هر بلایی هم سرشان می آید حقشان است.به ما ربطی ندارد.

راست می گویی به تو چه ربطی دارد که در این کره ی خاکی چه بسیارند کسانی که برای لقمه ای نان تن می فروشند.که با دختران سرزمینت چه می کنند.تو به فکر تلفظ صحیح ضاد والضالین نمازت باش.

لَکُم دینُکُم و لیَ دین

پی نوشت 1: همه سفر می روند و نتیجه اش سفرنامه ای خواندنی می شود، من هم سفر رفتم و نتیجه اش ... این را هم بگویم که بعد از ماجراهای بالا،تنهایی و پیاده روی تا سحر آن هم با چشمانی که اشکهایشان خشکیده و پاهایی که از فرط خستگی و بی هدفی نمی دانند به کدام سو حرکت کنند چه حالی داد.

پی نوشت ۲:به این پست مرتبط نیست ولی حتما بخوانید : مسیح علی نژاد

  نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 23:54  توسط  دست خیال  | 

از کوچه پَس کوچه های قلبم

صدای ناله می آید

صدای ناله می آید از کوچه پَس کوچه های قلبم

یک نفر شاید

مهمان تازیانه ها باشد

شاید

بوی غریبه از خانه اش شنیده اند

که هستی اش به تاراج می رود

شاید هم

حکایت تکراری میوه ی ممنوعه

                                       تکرار می شود

بر دَر و دیوار قلبم

یک نفر دارد

                هی مُشت می زند

                                          هی پنجه می ساید

هنوز که هنوز است

بر بیستونش

یک نفر دارد

               هی تیشه می زند

یک نفر هم

سر در چاهش دارد

دارد آرام زار میزند

شرم ندارد لاله ی عاشق

                                  که در این هنگامه ی خون و آتش

کاسه گردانی می کند

و نرگس مست

                    که بی شرمانه تر

                                           که هر لحظه

می روید و خودنمایی می کند

نمی دانستم

هرگز نمی دانستم

اینهمه خاطره ی پریشان

چه آرام خفته اند

در کوچه پَس کوچه های قلبم

پی نوشت۱:سئوالی که دوست خوب دنیای مجازی ام ( این آدما ) درباره ی خاطره پرسید هم باعث زلزله ای کمی تا قسمتی با ریشتر بالا در همان کوچه پس کوچه ها شد و هم نوشتن این پست.

پی نوشت۲:تا آخر هفته نیستم .کمی دورتر هستم.

  نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 10:8  توسط  دست خیال  | 

 ژورناليست شجاع و پرتلاش كشورمان سرکار خانم مسيح علي نژاد از طریق سایتش نسبت به پيش فروش كتاب خود اقدام نموده است . كمك به اين حركت ، تنها همراهی مالي با يك روزنامه نگار نيست بلكه نمايشي است از همدلي و همگامي كساني كه نگران آزادي بيان و انديشه اند. اين حد اقل كاري است كه در پاسخ به سانسور خبري و سلب آزادي بيان ميتوان انجام داد . براي اطلاعات بيشتر به اینجا مراجعه نماييد .

 پی نوشت:

اگه دوست دارید عکسهای خانم گلشیفته فراهانی رو در مراسم رونمایی فیلمش ببینید به اینجا مراجعه کنید.

  نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 17:17  توسط  دست خیال  | 

چند روزی به علت بیماری یکی از نزدیکانِ بسیار دوست داشتنی ام ، درگیر بیمارستان و دکتر و جراحی و ... بودم.وقتی پشت در اتاق عمل ایستاده بودم ، وقتی ناله های دردناک بیماران اتاق های کناری را می شنیدم ، وقتی چهره ی پُر درد بیماران را می دیدم ، وقتی ..... یاد این افتادم که چقدر به خدا بدهکارم هر چند ،همیشه، حتی در پر التماس ترین دعاها هم حالت طلبکاری ام را فراموش نمی کنم.

قربونت برم خدا که اینقدر غریبی رو زمین...

پی نوشت:وبلاگ داستانهایم به روز است.

  نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 17:33  توسط  دست خیال  | 

۱-حدود ۱۳-۱۴ سال پیش با عده ای از دوستان به حرم حضرت عبدالعظیم رفتم تا برای اولین و آخرین بار در مراسم دعای کمیل آقای منصور ارضی شرکت کنم.شاید از سر کنجکاوی یا فهمیدن آنچه در مراسمات این آقا جاریست یا ... . فردای آن شب،میلاد حضرت علی اکبر بود و جناب ارضی چنان روضه ای خواند که اشک همه را در آورد.گویی ولادت را با شهادت اشتباه گرفته بود.پس از آن،گویا به اشتباه خود پی برده باشد از جمعیت خواست " به افتخار کاکل زری حضرت علی اکبر یک کف مرتب بزنید." خیلی جالب است: دعای کمیل، ولادت علی اکبر،روضه ،اشک و کف مرتب. و جالب تر آنکه کف زدن وسط دعای کمیل ایرادی ندارد _ و مهمتر از آن انجام هر کاری توسط عده ای چسبنده به اصول_ آنچه ایراد دارد کف زدن جوانان است در مراسمی و برای تشویق  و حمایت از فردی.

2-می گویند در زمان حیات آیت الله بروجردی، منبری به ایشان مراجعه میکند و با حالتی پریشان از خوابی می گوید که در آن در حال جویدن گوشت بدن امام حسین است.آیت الله بروجردی خطاب به ایشان می گویند دیگر روضه ی امام را نخوان که با دروغهایت ... .

3-به قول مرحوم دکتر شریعتی_ درباره ی عزاداری محرم_  " افسوس که به جای اندیشه های امام ، زخمهای تنش را به ما نشان میدهند." البته که اگر قرار بود اندیشه های علی جاری باشد ، زمانی که علی پرسش از حاکم را نه تنها حق که وظیفه ی مردم میداند، زمانی که علی حتی پیگیری وضعیت پلی دورافتاده برای عبور چهار پایان را هم از وظایف حاکم میداند ، زمانی که علی درباره ی آن زن یهودی و خلخال پایش ، آنگونه عصبانی میشود، دیگر کدام حاکم میتوانست دین را کیسه ی کاسبی اش کند؟از عوامفریبی و خرافه پرستی بهترین استفاده را کند؟خود را حق مطلق بداند و مردم را ملزم و محکوم به اطاعت؟...

 پی نوشت 1 : به خواهر زاده ی عزیزم سعیده:

نوشته بودی از نوشته هایم بیش از حد بوی سیاست می آید. در زمانی که عده ای در تلاشند همین جمهوری نیم بند و بازی شبه دموکراسی در حال احتضار را به خلیفه گری عثمانی یا سلطنت صفویه تبدیل کنند،میشود فقط از گل و بلبل نوشت؟البته در حال تفکیک و انتشار داستانهای کوتاهم در وبلاگی به همین نام در پرشین هستم.

  نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 12:43  توسط  دست خیال  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM