تبليغاتX
درد واره ها - عاشقانه های آرام
  header
 

بانوي قصه­هايم

بر من ببخش اگر اين روزها

عاشقانه­هايم ساكتند

امروز

هزاران چشم با چشم­هايم مي­گريند

و هزاران قلب با قلبم مي­تپند

بايد به رفتن ادامه دهم

كه هزاران پا با گام­هايم همراهند

و همچنان بايد بر صورتك­هاي  دروغ مشت بكوبم

كه هزاران دست ياري­ام مي­دهند

امروز

با هر فريادم

صداي آناني را مي­شنوي

كه سال­هاست در كوچه پس كوچه­هاي غربت تاريخ

تنها مانده­اند

امروز اما

اين خسته­ي اميدوار

" من " نيستم

كه " يك تاريخ" با " من " است

بانوي قصه­هايم

بر من ببخش اگر عاشقانه­هايم ساكتند

پی نوشت:ممنونم از دوست خوبم - مهتاب - بابت موافقت با سرقت عکس بالا از وبلاگش!

  نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 10:23  توسط  دست خیال  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM